تبليغاتX
نگاه
یادت همیشه یاد است در خلوت خیالم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 16:2  توسط مریم | 
نمایشگاه کتاب شروع شده 

 همه کتاب هایی که پارسال دو سال پیش و حتی سه سال پیش از نمایشگاه خریدم هنوز کامل نخوندم

اما بازم قصد دارم برم نمایشگاه بازم حسابی کتاب بخرم

مامانم میگه بی خیال کتابخونه دیگه جا نداره برو کم و کسری های زندگیتو بخر بجاش

اما دلم می خواد بازم کتاب بخرم زیاد حتی اگر نخونم یه گوشه بازار راکد کتاب رو بگیرم

پی نوشت : این بار تنهایی نمیرم که تا دو روز از دست درد ناله کنم امسال همسر جان هم باهام میاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:4  توسط مریم | 
بعد از سه دهه وقتی می خوای وارد دهه چهارم زندگیت بشی بعد از عادت به عادت های سی ساله

یه دفعه همه چیت عوض میشه نقشت زندگیت آینده ات . . .

خوب یا بد نمی دونم چون هنوز به چالش های جدی زندگی نرسیدم تا خودم و همراهمو محک بزنم

اما در این مدت کوتاه به این باور رسیدم که فقط عشق و باور همدیگه می تونه یه زندگی رو سر زنده نگه داره

در زندگی مشترک باید آرامش و صبر زیادی داشت به خصوص در مراحل اول شکل گیری که اگر اشتباه

کنیم تا ته زندگی این دیوار کج میره بالا

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:31  توسط مریم | 
این نگاه فلسفی من به چراغ قرمز هر روز بخش زیادی از راه یک ساعته من از خونه به اداره را به خودش اختصاص میده نمی فهمم چرا میگن چراغ قرمز خوب سبز و نارنجی چی میشه چراغ سبز یا چراغ نارنجی .

امروز حس خوبی دارم کمتر از هر روز پشت چراغ های قرمز راه موندیم و این کلمات پراکنده  رو هم توی تاکسی نوشتم انگار احساس پشت این کلمات به ذهنم فشار آورده جوری که اگر از مغزم بیرونشون نمیاوردم سرم منفجر میشد .

امروز فهمیدم چه حس خوبی به مرد میانسال توزیع مرغ ابتدای خیابان رسول اکرم شهریار دارم فکر می کنم آدم خوب و با انرژی مثبتیه  همه آدم های دنیا به هم ارتباط دارن و درسته که زمین گرده .

همیشه اولین ماشینی رو که زیر زیر گذر میگفت رباط کریم سوار میشدم اما از دیروز که در کنار دو آقای چاق و بی ملاحظه تا رباط مچاله شدم تصمیم گرفتم برم سر ایستگاه و جلو بشینم .

راننده های خط شهریار رباط کریم منو میشناسن و همیشه توی راه از مشکلات گله می کنن انگار من حلال مشکلاتشونم اما امروز این یکی ساکته یا رعایت ادب رو کرد دیدد من سرم تو کتاب و نوشتنه یا نه امروز اونم داشت ورای همه احساسات بد و اتفاق های بد به رویاهاش فکر میکرد .

واقعا چه تفاوتی داره بین راننده دیروز که وقتی بهش ۱۰۰۰ تومنی دادم و ۱۰۰ تومن بقیه اش رو خواستم با پر رویی گفت : خرد ندارم با راننده امروز که یه پلاستیک پر  از ۱۰۰ تومنی تهیه کرده که بقیه پول مردمو بده با راننده ای یه پیکان درب و داغون که چند روز پیش ۱۵۰ تومن بهم پس داد ۵۰ تومنشو پس دادم و گفتم : کرایه اش ۹۰۰ تومنه راننده گفت : ۸۷۵ تومن خرده نداره ۱۵۰ دادم گفتم : آقا منم ندارم بفرمایید ۵۰ تومنشو راننده جواب داد : نه خانم بفرمایید نمی خوام به خاطر این ۲۵ تومن ها مدیون مردم بشم .

معنای خوشبختی را نمی دانم اما هر وقت گریه ام میگیرد می فهمم در این دنیا خوشبختی هم هست شادی بدون حسرت چه معنا دارد ؟ زندگی بدون حسرت چه معنا دارد ؟

خوشبختی همین است . پی همه اتفاق ها رفتن و زمانی که یه لحظه یک آن احساس خوشبختی کردی بدان تا الان زندگی ات را درست آمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 15:37  توسط مریم | 
گاهی در زندگی شرایطی پیش میاد که نیاز نیست فکر کنی یا حساب و کتاب

لازمه چشماتو ببندی و اجازه بدی اتفاق ها پشت سر هم برات بیافته

لازمه دریچه قلبت رو باز کنی تا نسیم تازه احساس تازه در وجودت جریان پیدا کنه

لازمه قدرت دوست داشتن و شجاعت عاشق شدن رو پیدا کنی

لازمه به هر چی خاطرات گذشته بوده پشت کنی و همه رو از قلبت و از ذهنت بیرون بریزی

لازمه قبول کنی کسی هست دوست داره به خاطر همه امتیاز های مثبتی که داشتی و نمی دیدی

لازمه تو هم سخت عمیق و بدون هیچ پیش شرطی دل به دل کسی بدی و هیچ چیزی نترسی به خصوص از ترس مبهم آینده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:55  توسط مریم | 

از خونه تا محل کارم شش چراغ قرمز وجود داره امروز پشت همه اين چراغ ها مانديم .

با خودم فکر کردم زندگي و مشکلاتش شبه چراغ قرمز مي مونه .

شايد همه تو زندگي به اهدافشون به هدفشون  برسن اما کيفيت و نوع رسيدن ها متفاوته .

مثلا تو زندگي يه عده اي اصلا چراغ قرمز وجود نداره و عوامل زميني و سماوي دست به دست هم دادن تا اون بدون اينکه آب تو دلش تکون بخوره به ساحل امن زندگي برسه وبعد هم پشتيباني پشت پشتيباني که مبادا اين امنيت و آسايش از اين دسته آدم ها سلب بشه . نگيد نيست هست اما نمي تونم اسم بيارم از دور اطراف خودم حتي مي تونم براتون مثال بيارم که البته تعدادشون کمه خوب .

يه عده اي هم هستن که اول زندگي به چراغ قرمز زندگي مي خورن اما بعد از اون تخته گاز ميرن که به امنيت و آرامش برسن .

گاهي داري با سرعت ميري و فکر ميکني که مشکلات رو به زودي پشت سر ميزاري اما رنگ سبز و آرامش بخش تبديل به 130 ثانيه قرمز ميشه و حتي  زماني که نوبت عبور تو ميرسه بازم چراغ قرمز و باز درجا زدن و درگير شدن در ميان دود و همهمه و ماندن .

گاهي هم به ظاهر مشکلاتي داري اما زماني که مي خواي رد بشي مي فهمي که همه چي حل شده و تو با خيال آسوده مسائل زندگي رو پشت سر ميزاري .

و اما دسته اي هم هستن که اصلا پشت چراغ قرمز متولد شدن عبور از اين رنگ مشکل سال هاي سال طول ميکشه و وقتي که مي خوان نفسي به راحتي بکشن تازه متوجه ميشن که اي بابا چراغ قرمز طولاني و نفس گير در پيش بوده و تو تازه در دل آرزو ميکني که اي کاش اصلا رد نشده بودي از چراغ قرمز قبلي .

مشکلات پشت مشکلات چراغ قرمز پشت چراغ قرمز و اصلا مشکلي نيست که تو به آن برنخورده باشي .

و شايد تو هم مثل بقيه به ساحل امن و ايمن رسيده باشي شايد . . .

 اين دسته آدم ها تا لب گور هم روي آرامش را نمي بينند اما اگر هم رسيده باشند آنقدر شرايط نا ايمن و بي اعتمادي از نبود آرامش را در زندگي چشيده اند که صداي خوش امنيت هم برايشان ترس آور و یاد آور روزهاي سخت پر همهمه و استرس پشت چراغ قرمز هاي زندگي است .

نفسم از ماندن پشت اين همه چراغ قرمز گرفت .

پ : تا حالا دقت کردید زمان چراغ قرمز دو تا سه برابر چراغ سبزه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:36  توسط مریم | 
این روزها حالم کمی تا قسمتی خوبه اینکه خوابم یا بیدار نمی دونم

اینکه اصلا یادم نمیاد چطور خوب شد و یا چطور شروع شد و اصلا چرا هم نه مهمه نه زیاد یادم میاد

اما خوبم و از عامل این همه حس خوب این همه احساس خوشبختی احساس امنیت ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 23:11  توسط مریم | 

روباه گفت : آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد . آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند همه چیز را همینجور حاضر آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست . . . تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن

شهریار کوچولو پرسید : راهش چیست ؟

روباه جواب داد : باید خیلی خیلی صبور باشی ، اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی . من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی ، چون سرچشمه همه سو ء تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی .

{قسمتی از قصه شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپه ری}

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 21:10  توسط مریم | 
اولین روز سال ۹۱و من تنها تو اداره سرما هم خوردم و سرفه های کوتاه و ممتد کلافه ام کرده

دلم نمی خواد به سالی که گذشت فکر کنم اما اتفاق های سال ۹۰ مثل اینکه لجبازتر از این حرفان

اتفاق خارق العاده ای نیافتاد در سالی که گذشت جز مختصر ناراحتی هایی که اونم تازگی نداره در زمینه کاری هم خیلی خوشحال و راضی بودم که اونم یه اتفاق ناخوشایند افتاد که باعث شده نه تنها من بلکه همکارام هم با اکراه به سر کار بیان که البته به قول ما ترکا بودی که وار مجبوریم تحمل کنیم .

اما آخر سالی یه اتفاق خوب افتاد و با اینکه باعثش یه موضوع بسیار ناخوشایند بود اما در کل عدو سبب خیر شد و ما که سالها بود قصد ترک شهرمون و سکونت در جایی دیگر رو داشتیم یک هفته پیش اسباب کشی کردیم .

و چون هنوز آنتن و .... وصل نکردیم از زمان تحویل سال بی اطلاع بودیم و با تلفن عمه خانم سال ما هم تحویل شد برادران و مادر خواب پدر جان سر کار و من و مهتاب خانم هم مشغول جمع و جور کردن اسباب هایی که هنوز تکلیف جاشون معلوم نبود بودیم .

هر سال یه عالمه دعا می کردم برای خودمو و دیگران اما امسال فقط از خدا خواستم در سال جدید نه بقیه عمرمو با آرامش و بی دغدغه زندگی کنم .

دیروز یه بنده خدایی یه حرفی زد خیلی جالب بود دلم نیومد اینجا ننویسم(این بنده خدا یکی از ملاکان بزرگه این منطقه است) :

میگفت : تا می تونید ساده و بی شیله و پیله باشید شاید بعضی وقت ها ضرر کنید اما در کل برد باشماست یه ضرب المثل داریم که میگه آدم خوش حساب شریک مال مردمه و انگلیسی ها هم یه ضرب المثل دارن که دقیق یادم نیست اما سادگی برنده ترین ابزاره یعنی هر چی بیشتر مردم بهت اعتماد کنن بیشتر تورو شریک مال و زندگیشون میکنن .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:34  توسط مریم | 
این روزها قدر مامانم و ارزش کارشو بیشتر درک می کنم

من هر روز میام سر کار تو اداره فعالیت های متغیری دارم اما هیچ موقع به اندازه مرگ خسته نشدم

سه روزه درگیر اسباب کشی هستیم دیروز برای نمی گم اولین بار اما خب تو همین دفعات انگشت شمار دست به کار خونه بردم دیشب از درد دست و پا خوابم نمی برد خواستم مرخصی بگیرم نرم اداره کار زیاد داشتم اما حتی نتونستم دست به صفحه کلید بزنم و یا حتی لیوان چایی رو بلند کنم و یم تونم بگم به اندازه مرگ خسته شدم .

حالا خجالت میکشم وقتی یادم میاد روزایی که از اداره میرفتم خونه و مامانم مثلا میگفت : خسته شدم سیب زمینی شام امشب رو سرخ کن با عصبانیت می گفتم : خسته ام بیرون هم کار کنم حالا بیام خونه هم کار کنم شما از صبح تو خونه بودی چیکار کردی ...

وای کار خونه خیلی سخته واقعا شرمنده مامانم و سکوتش در برابر غرغر هام شدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 12:16  توسط مریم | 
گاهی آنقدر گیج و مبهوت و شاید وحشت زده از زندگی روزانه ات میشوی که بعضی خوشی های حتی کوتاه را متوجه نمی شوی و کنار آن به راحتی و بی توجه رد می شوی .

دیروز نشست آخر سال اداره کل اطلاعات و اخبار استان ها بود در این جلسه علاوه بر بریدن کیک و سخنرانی بلند بالای مدیر کل که معمولا یک محتوا داره (همکارا از همتون ممنونم به خصوص در باب پوشش اخبار انتخابات اما باید برای سال ۹۱ برنامه ریزی دقیق تری کنید کارتون خوب اما قابل قبول نبود)از دو تا خبرنگار یک تصویر بردار و دو سردبیر و دو دبیر خبر که فعالیت چشمگیر و تولیدات خوبی داشتن تجلیل میشه .

کلافه و دلنگران بودم برای وضوح دیدم تند تند پلک میزدم اصلا حرف های کسایی که سخنرانی می کردن رو نشنیدم فقط دیدیم چند نفر در کنار هم قرار گرفتن و قاب های آبی رنگی رو به بعضی از همکارا می دن .

که یه دفعه دیدم اطرافیان به من نگاه میکنن آقایی که اسم ها رو می خوند دوباره اسمم رو خوند تعجب کردم من همیشه به اندازه یه وانت چیزی همراهمه پالتو کتاب کیف روزنامه به سختی بلند شدم و لوح و هدیه ام رو گرفتم .

امروز خیلی با خودم فکر کردم خوب این یعنی اینکه من کارنامه قابل قبولی ارائه دادم چون این مراسم سه ساله برگزار میشه و این دومین باره که تشویق میشم اما اصلا خوشحال نیستم دوستان تبریک میگفتن اما قادر نبودم بفهمم تبریکشون بابت چیه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:38  توسط مریم | 
غم این غم چه می خواهد از جانم

باز هم فکر می کنم رفیقی با وفا شده این غم

 چنان در تار و پودم لانه کرده که با هیچ نیرویی بیرون نمی رود این با وفا غم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:1  توسط مریم | 

تصمیم هایی که در ابتدای سال 90 گرفتم :

1 - حتما از نیمه دوم فروردین میرم کلاس زبان تا دیر نشده و یه ذره انگلیسی که بلدم یادم نرفته ثبت نام می کنم

2 - به جز ایروبیک یه کلاس ورزشی دیگه هم میرم که علاوه بر خوش تیپی سلامتم تضمین بشه

3 - جلسات درمانی پوستم رو از اول مهر شروع میکنم تا از شر این جای جوش ها خلاص بشم

4 - کلاس فیلمنامه نویسی که قبلا نصفه رفته بودم رو ادامه میدم

و امروز که توخونه بودم و یه کم فرصت داشتم که به یک سال گذشته فکر کنم :

1 - یه مدت کلاس زبان رفتم اما باز بهانه پیدا کردم و نرفتم

2 - نه تنها ورزش رو بعد 10 سال ول کردم یه 7 کیلو اضافه وزن هم در سال 90 پیدا کردم

3 - اصلا چون ترسیده بودم از درد و سوزش لیزر سراغ دکترم نرفتم

4 - کلاس فیلمنامه نویسی هم که دیگه بی خیالش شدم

حالا نمی دونم برای سال 91 چه تصمیمی بگیرم فقط باید یادم باشه که نتیجه اش عکسه هر کاری بخوام انجام بدم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:19  توسط مریم | 
۸۰ سالشه با وجود مریضی و هفت عمل قلبی که کرده اما هنوز هم نونش رو از قلع مس و مسگری در میاره دستاش اونقدر زمخت و سفت شده که داغی ظرف های مسی که رو آتیش بودو حس نمیکرد .

اشکمو نتونستم کنترل کنم وقتی از شفا گرفتنش توسط حضرت زهرا (س) برامون میگفت و اینکه بعدش نذر کرده که دیگ های مسی بزرگ سمنو رو به نیت خانم فاطمه سفید کنه .

همسایه ها برامون گفتن که اوستا مسگر هر چی هم درمیاره خرج فقیرفقرا میکنه قلبم از این همه صداقت از این همه ایمان به تپش افتاد ما کجای این دنیاییم و  اوستا مسگر کجا . . .

اوستا برای اولین بار زبونش رو به گله باز کرد که بهش نفت ندادن چون گفتن حواله نداره اگه نفت نباشه آتیش همچین گرم نیست که بتونه از پس دیگ های بزرگ سمنو بر بیاد .

خدایا بصیرتی بهم بده که مال دنیا و خوشی های ظاهریش برام بی ارزش بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:46  توسط مریم | 
پیرو درج تیتری در یکی از روزنامه های خیلی تند که کلا معروفه به زدن تیترهای گنده یاد یه چیزی افتادم :

از یه نفر میپرسن : اگه تو اقیانوس کوسه ها بهت حمله کنن چیکار میکنی ؟

جواب میده :میرم بالای درخت

بهش میگن : تو اقیانوس درخت کجا بود که تو بری بالاش

با عصبانیت میگه : مجبورم می فهمی مجبور

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:35  توسط مریم | 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد

باد بوی نام های کسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری

.

.

.

حال من خوب است اما تو باور نکن .....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط مریم | 
حضور دیروز مردم پای صندوق های رای غیر منتظره بود به شخصه فکر نمیکردم بیشتر از ۳۰ یا ۴۰ درصد تو انتخابات شرکت کنند اما در شهر ما که معمولا مردم کمتر از جاهای دیگه رای میدن حدود ۶۵ درصد شرکت کردند .حالا با علل و عوامل این پدیده زیاد کاری ندارم و برعکس بقیه دوستان که به جای تحلیل شرایط و رفتار انتخاباتی خودشونو راحت می کنن و وصل به .... و ..... می دونن هم کاری ندارم دوست دارم برای همه چیز نظریه داشته باشم .

 نظریه ی من در مورد حضور ۶۵ درصدی مردم هم قابل گفتن اینجا نیست اونم هیچی ...

با وجود وقت کمی که داشتم چندتا سایت اون ور ابی و به قول دوستان معاند رو دیدم و برنامه های وی او ای و بی بی سی فارسی رو تو چند روز گذشته نگاه کردم  ادبیات رسانه ای انتخابات رو بسیار حساب شده و دقیق برنامه ریزی کرده بودند و با توجه به همه احتمال های نتایج انتخابات ادبیات خاصی تعریف کردند مثلا دیشب تو همه خبرها یک جمله مستتر بود "انتخاباتی که بدون حضور سران اصلاح طلب برگزار شد" و کلمه های بمب اتم انرژی هسته ای نام رهبر در همه خبرهاشون دیده میشه .

یه چیز دیگه ای که در جریان سازی این رسانه ها به واضحی قابل مشاهده بود آوردن اختلاف های فراموش شده و یا کم رنگ تر شده در کشور به عنوان بک گراند خبرهاشون بود .

 دیشب موضوعی که خیلی از معادلات این شبکه ها رو بهم ریخت حضور خاتمی رییس جمهور سابق ایران پای صندوق های رای بود در ارتباط های زنده و با گفتگو با نمایندگان سابق مجلس و یا فعالان اون ور آبی سعی می کردند دلیلی به جز همراهی خاتمی با نظام را پیدا کنند .

چیزی که البته می خوام بگم واکنش سریع این رسانه ها برای مفهوم سازی و قالب سازی اتفاق ها با توجه به سیاست رسانه متبوعشونه .

بدون اینکه احساس کنی به کسی در این اخبار توهین شده و یا به تمسخر گرفته شده نویسنده و صاحب رسانه به اهداف خود دست یافته (حالا بحث سر تاثیر یک یا ۱۰۰ درصدی نیست) .برعکس ادبیات رسانه ای ما که نه تنهااز توهین مستقیم استفاده می کنند  بهم ریختگی هدف و جهت هم تو برنامه سازی مستتره ....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط مریم | 
ادعای خوبی ادعای نجابت ادعای ایمان و ادعای خیلی چیزهای دیگه که بعضی ها خیلی راحت فکر میکنن که دارن اما ته تهش رو که در میاری میبینی فقط وسیله ای برای در آوردن نون و وجه اجتماعیه .

 مثلا بعضی ها وقت اذان چنان با سر و صدا و سلام و صلوات وضو میگیرن که دلت آب میشه و با خودت میگی : ای کاش منم اینقدر کاهل نماز نبودم و مثل این بعضی ها به موقع پای سجاده می ایستادم.

هر بار که از روبروی کامپیوتر یه بنده خدایی رد میشدم چشمم به تصاویر بازیگران هالیوودی می افتاد که در مراسم اسکار گرفته شده بود .

نمیگم دیدن این عکس ها خوب یا بده اما کسی که این همه ادعا داره باید حریم چشم هاشم از خیلی از چیزها نگه داره اگر هم نمی خواد این همه ادعا و با سر و صدا واجبات انجام دادن چیه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 14:14  توسط مریم | 
گویند که ؛ مردم ایران از اسراف‌کارترین مردمان جهان هستند. مردم ايران منابع ملي خود را به مقدار قابل ملاحظه اي تلف مي ‌كنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:49  توسط مریم | 

چشمم به آسمان بود و گوشم به نوسان هاي نا منظم قلبم

انگار سرب داغ راه خروج فریادی را در گلویم بسته است

آسمان کار خودش را کرده و ديگر از دست تو کاري برنمي آید

طلسم تاريکي نشسته و با قوي ترين ، عجيب ترين و پيچيده ترين وردها بسته شده

آری دیگر از دست تو کاری بر نمی آید .......

* اونقدر خطر کردم و شکستم و به تنهایی بلند شدم که حس می کنم هیچ ارتفاعی  خطرناک نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 15:53  توسط مریم | 
 باورم نمیشد امروز عصر  سر از جایی در بیاورم که تا قبل از این با دیدی نه تمسخر آمیز که شاید غیر قابل باور و سخیف به آن نگاه میکردم  .... خانه فالگیر

یکی از دوستان چند روزی بود اصرار میکرد که بیا به یک بار امتحانش می ارزه ببین اگر دوست نداشتی نیا حرفاش خیلی جالبه از گذشته هر چی میگه راسته خیلی به آدم کمک میکنه . خنده ام گرفت و گفتم : خوب چقدر مهمه من که از گذشته چیزی نمی خوام بدونم علاقه ای هم به دونستن آینده ام ندارم پس چرا باید شش هزار تومن پول الکی بدم .

امروز بعدظهر با صدای زنگش از خواب بیدار شدم که من فلان جام تورو خدا مریم پول همرام نیست بیا آبروم میره . با عصبانیت رفتم آخه عاقل تو که پول نداری برا چی میری دنبال این چیزا البته تا حدی متوجه شدم می خواد منو بکشونه اونجا .

چند روزه حالم خوب نیست بازم ضعف های همیشگی با چند تا آمپول و تزریق یک سرم کامل سر پا شدم نمی خواستم برم اما چیزی شبه کنجکاوی باعث شد بالاخره پامو تو اون خونه گذاشتم .

خونه این فالگیر اصلا شبه کلبه جادو گر قصه ها نبود خانم فالگیر چاق با لباس راحتی و روحیه ای شاد کنار میزی نشسته و با تبحری خاص با کارت ها بازی می کرد و البته جالبتر از این جماعتی منتظر  فکر کردم اومدم مطب یه دکتر متخصص .

همه خانم هایی که منتظر بودند ظاهری موجه داشتند و  از نوع برخوردشون معلوم بود که تحصیل کرده اند .

و بالاخره ما هم مقابل خانم قرار گرفتیم .

در نگاه اول شناختمش یکی از بهترین روانشناس هایی که سراغ داشتم نمی دونم اونم منو شناخت یا نه  ... می تونم بگم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم برای منم کارت ریخت گذشته حال آینده

سیزده تا کارت برداشتم سرنوشتمو گفت هفتا کارت به نیت اولم پنج تا نیت دومم و سه تا نیت آخرم بازم متوجه نشدم منو شناخت یا نه ... 

 پ :امشب می خواستم در مورد اسکار و فرهادی و جدایی نادر از سیمین بنویسم اما این اتفاق و ابعاد اون برام جالبتر بود که شاید بعدها که بیشتر حوصله داشتم در موردش بنویسم و فکر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:20  توسط مریم | 
غم بسیار مدلل دشمن تا بن دندان مسلح ماست .

به خاطر تزکیه روح قدری غمگین باید بود

که البته باید بود

ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده

سخت ترین توفان مهمان دریاست نه صاحبخانه آن

تن سپاری به غصه به زیان ما که به زیان دنیاست

شادی صادقانه را باید دید و شناخت  .....

پ: امشب بعد از مدت ها با ندا حرف زدم خیلی بهم روحیه داد دوستای قدیمی هم غنیمتی ان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:43  توسط مریم | 
نمی دونم از صبح چه اتفاقی برای کامپیوتر و اینترنت من افتاده که یه پیام و یه لینکو صد بار برای همه انگار فرستادم و بقیه برای من فرستادن heheheanu!http://www.facebook.com.image09.tk/Photo-DSC241059761y0o6r.jpeg نه میدونم چیه نه باز میشه .

منم یاهو مسنجرو برای اطمینان از عدم بروز مجدد این مشکل حذف کردم . 

فکر کنم فاتحه سیستم اداره خونده شده دم انتخابات چشم مدیران بنده روشن که دو ماه بابت این کامپیوترا دارم بهشون هشدار میدم اما کو گوش شنوا فردا که برای کارای انتخابات به مشکل برخوردیم اون موقع است که از مدیر کل بیا پایین همه بهم میگن خانم چرا زودتر خبر نداری حالا بیا هزارتا قسم و آیه بیار که مدیر من برادر من پدر من گفتم اما آخرش من مقصر شناخته میشم میدونم  

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:49  توسط مریم | 
یکی از دوستام رفته بوده گزینش یه سازمان بسیار مهم و اثر گذار این بنده خدا لیسانس شیمی لیسانس مترجمی خبر فوق لیسانس ارتباطات و فوق لیسانس ادبیات نمایشی داره و در حال حاضر هم داره خودشو برای نشستن سر کلاس های دکترا آماده میکنه و البته در کنار اون از اطلاعات و عمق دانسته های این دختر خوب هر چی بگم کم گفتم بیشتر کارگردان های بزرگ دنیا و نظریه های سینمایی رو هم بسیار خوب میدونه اصلا یه پا نظریه پرداز تو حوزه ی سینماست .

خلاصه این بنده خدا تو گزینش رد شده بهش گفتن نماز صبح چند رکعته سلام نمازو بخون عصبانی شده بلند شده گفته : خانم شما داری به شعور من توهین میکنی اصلا از کجا میدونی من نماز رو فقط حفظ نکردم و رساله رو برای اینجا نخوندم بلند شده با ناراحتی اومده بیرون و خلاصه از استخدام محروم شده .

من به خوبی متانت اصالت و نجابت این دختر قسم میخورم .

حالا جونم براتون بگه یه خانم دیگه رو میشناسم که لیسانس تاریخ از دانشگاه پیام نور گرفته اونم با هزاران پارتی و دوز و کلک به مدت شش سال تلاش مستمر از شعور و ضریب هوشی و اطلاعات و کلا تعطیله تا اونجایی هم که من خودشو همه خانواده اش رو هم می شناسم هیچکدومشون سرشون به مهر نخورده و اصلا پابند هیچ اصول اخلاقی تا اونجایی که من می دونم نیستن اما مثل بلبل برات نماز می خونه توضیح المسایلم فول فوله در حالی که در برخی مجالس حتی زنانه از اینکه این آدم همجنس منه خجالت میکشم با چادر و یه چشمی رفته گزینش همون سازمان فوق و با اجازه تون استخدام رسمی شدن .

دیشب ایشون هم با تبختر تماس گرفتن و خبر استخدامشون رو در جایی حساس و اثر گذار و تصمیم ساز را به اطلاع اینجانب رسوندن .

پ : از خودم بدم اومد که سه سال پیش منم به همه سوال های خانم گزینش گر جواب دادم کاش منم اجازه نمیدادم به شعور و شخصیتم توهین بشه احساس بدی داشتم همون موقع اما به خاطر حفظ شغلم صدام درنیومد اما حالا حس خوبی ندارم .

دوست خوبم امیدوارم بهترین ها نصیبت بشه .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:55  توسط مریم | 
اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:37  توسط مریم | 
دندونپزشک مجرد دارای دوست پسر نرید چون مجبورید سه ساعت بابت یه پر کردن معمولی معطل بشید

تازه اگر باهم دعوا هم کرده باشن گوشی بغل گوشش دستش تو دهنت و دهنش بغل گوشت و تو هم که اعصاب نداری با اون سوزن هایی که داره میره تو لثه ات و اینم هی پیمان جون پیمان جون میکنه دیگه طاقتم طاق شد و گفتم : خانم سرم رفت شما بفرمایید مشکلتون رو با پیمان جون حل کنید بعد بیاید اگه زحمتی نیست سریع کار دندون منو تموم کنید مرخصی گرفتم خیر سرم امروز به هزارتا کارم برسم .

بعد رفتم آرایشگاه نشستم روی صندلی خانم آرایشگر اومد منم دهنمو باز کردم و چشمامو بستم میگه: وا مریم جان دهنتو برا چی باز کردی اونم اینقدر .

خنده ام گرفت توهم دندونپزشکی گرفتم تو این چند روز از بس رفتم .

خلاصه از خیر مرخصی گذشتم و اومدیم اداره چون فردا مرخصی دارم به کارام برسم .

امیدوارم خانم دکتر با پیمان جونش آشتی کنه تا کار دندون منم فردا تموم بشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 13:12  توسط مریم | 
همکار محترم صدا زد که بیایید بازم گاومون زایید اونم دو قلو

فکسی اومده که باید دوباره شال کلاه کنیم و دوربین و میکروفن در خیابان ها دربه در رای اولی

که حال و هوایشان را در اولین مشارکت سیاسی کشور نشان دهیم

دیشب هم که برادر نجار اعلام کردند کسانی می توانند در انتخابات شرکت کنند که در ۱۲ اسفند ۱۸

سالشان تمام شده باشد یعنی متولد ۱۳۷۲ به قبل .

ما هم دم مدرسه دخترانه و البته بعد پسرانه رفتیم و از طرف می پرسیدیم ۱۲ اسفند ۱۸ سالتون تموم

میشه از اینکه در اولین انتخابات شرکت می کنید چه احساسی دارید با کمال حیرت می گفتند : ما رای

اولی نیستیم در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردیم .

بله پیگیر شدیم که سن رای در انتخابات ریاست جمهوری ۱۶ سال تمومه و ما عملا رای اولی نداریم .

ما هم عین کشفیاتمان را به برادران بالا انتقال دادیم .

جواب : یه کاریش بکنید نیاز به مصاحبه های رای اولی داریم

خب مجبوریم بسازیم رای اولی دیگه

البته بنده یه اشتباهی هم کردم رای اولی داریم اما کسانی که بین خرداد تا اسفند ۷۲ به دنیا اومدن رای

اولی محسوب میشن

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:40  توسط مریم | 
اتفاق های خوب زمانی که اصلا منتظرش نبودی پیش میاد

حتی اگر نیوفته بازم مهم نیست خوبیش اینه که حس کنی خدا هنوز فراموشت نکرده

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 14:44  توسط مریم | 
ساز زندگی  گاهی بچه گانه گاهی عاشقانه گاهی مادرانه یاپدرانه گاهی شاد گاهی غمگین و گاهی ... همه جوره میزنه اصلا همین تغییرات نقش و موقعیته که زندگی رو زندگی می کنه

اما ساز زندگی بعضی ها رو یه نغمه کوکه ......کوک کوک و برای همیشه همیشه ی همیشه زندگی غمگین و سرشار از درد میزنه

سالهای سال میگذره و تو فقط تجربه یه موقعیت یه حس و یه شرایط رو داری

غمگین تکراری و پر از احساس پوچی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:5  توسط مریم | 
امروز هر کسی مرا میدید به سلامت عقلم شک میکرد

بارون میومد و من با چتر باز نشده به دست زیر بارون خیس خیس بودم

روبروی امامزاده داشتم سلام میدادم نگاه به اعلامیه های اطراف ورودی افتاد تا به حال تو این

دوسال این همه اعلامیه ندیده بودم یک دو سه .......... ۲۶ اعلامیه انگار برای مردن عجله دارند مردم این شهر

نمی دونم چه ارتباطی بین اعلامیه ها و بارون و این دل گرفته من بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 9:58  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
الهی چه عزیزست او که تو او را خواهی

پیوندهای روزانه
یادداشت های یک دبیر گمنام
پریودهای ذهنی مهربانو
ایران ما
روزنوشته های یک کارمند فسیل شده
روزنوشته های من
کوچه خوشبخت
sweetest sister
عشق بازی های خیالی
ناگفته های دل خسته ام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
داستان های کوتاه
سخت عاشق
تفاوت
جنگ روانی
لحظاتی برای هیچ کس
دیپلماسی رسانه
پیوندها
دونه های برف
کجای این دنیا
جایی میان راه ...
زندگي مخفي يک دختر
حرفای روزانه و دل نوشته ها
رباط کريم امروز فردا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM